: )
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

زندگی خوبه! (همین یه جمله ساده همیشه قابل بیان نیست)

  1. با کسی که دوستش دارم ازدواج کردم
  2. درسی که دوست دارم رو توی دانشگاه درس می دم
  3. به عنوان پایان نامه ارشدم, رو موضوعی که علاقه مندم کار می کنم
  4. و از همه مهمتر کسانی که دوستشون دارم سالم و خوشحالند.

برای همه آدمها "زندگی خوب" و "زندگی عالی" آرزو می کنم و اگر هم "زندگی سخت" می گذره, امیدوارم خدا همیشه کنارمون باشه که زودتر و با دست پر از گذرگاههای اون رد بشیم. :)

یه جمله خوب تو ایملهام خوندم گفتم اینجا بگذارمش برای خودم و برای شما...

 از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند
 1-ثروت ، بدون زحمت 
 2- لذت، بدون وجدان
3- دانش، بدون شخصیت 
 4- تجارت، بدون اخلاق
 5- علم، بدون انسانیت
 6- عبادت، بدون ایثار
 7- سیاست، بدون شرافت
 این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد. اعتقاد بر این است که وی این موارد را در جست و جوی خود برای یافتن ریشه های خشونت شناسایی کرد. در نظر گرفتن این موارد، بهترین راه جلوگیری از بروز خشونت در یک فرد و یا جامعه است.
خشونتی که آن را "خشونت پنهان" می نامند


کلمات کلیدی:
 
از یابنده تقاضا دارم...
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ٥ مهر ۱۳۸٧ 

 

امروز یه اتفاق بد؟ خیلی بد؟ تا حدودی بد؟ فقط یه اتفاق؟ افتاد...

کیفم رو که توش شناسنامه، کارت ملی، عابر بانک، کارت ورود خروج راه آهن، موبایل و فلاش مموریم بود رو تحویل مسئول استخر دادم. وقتی برگشتم کیفم گم!!؟؟ شده بود. دختره توی چشمم ضُل زد (نمی دونم املاش درسته یا نه)  و گفت که چیزی از من تحویل نگرفته!

هنوز ناراحتم و نمی دونم چه اتفاقی خواهد افتاد . بقول فتانه "تنها چارم اینه که نذر کنم فردا پیدا بشه! مملکت صاحب الزمانه دیگه! استخری که با قراردادهای کلان داره می چرخه و ورودی اش 10000 تومن نباید کمدهای قفل دار داشته باشه؟ اگه نداشته باشه آدم باید دردش رو به کی بگه؟؟؟ اصولا آدم باید دردش رو به کی بگه؟؟ آهان رفتم به کلانتری دردمو گفتم گفت برو فردا بیا تا فردا مشکلی پیش نمی یاد؟؟ ایشا الله که نمیاد!

مامان امشب از تبریز بر می گرده! سوپر وومن زندگی ام فردا کمکم می کنه که خودمو ببخشم! ببخشم که چرا اون دختره بی مسئولیت بود. چرا مسئول اون دختره بی مسئولیت بود و.... همینطور خودمو ببخشم که چرا به اون آدم اعتماد کردم؟ چرا تا موقعی که کیف رو جای امن نگذاشته بود تعقیبش نکردم و یه ربع یه بار بهش سر نزدم. فکر نکنید به اینجا ها ختم می شه! اینجور موقعها (بسته به اهمیت موضوع)  می تونم زنجیره قضاوت خودمو و بگیرم و تا "اصلا چرا دنیا اومدم پیش برم؛

 کاش فردا معجزه ای می شد و منو از المثنی کردن اینهمه کارت نجات می داد  

یه چیز خنده دار به خانم دزده یا یابنده عزیر اس ام اس زدم که اگه تا فردا کیفمو بیاره کاریش ندارم!!!نیشخند


کلمات کلیدی:
 
یوگا
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸٧ 

دارم یه سری از پروژه های مهم و عقب افتاده ام رو انجام می دم.. از اونا که همیشه می گفتم یکی از این روزا می رم سراغشون...


کلمات کلیدی:
 
دریا
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳۸٧ 

فک کن...

تو این گرما بری دریا....

سوار یه کشتی تفریحی بشی...

وقتی حسابی از ساحل دور شدی...

بپری تو آب که شنا کنی...

شنا هم بلد نباشی غرق شی ... بمیری.... فرشته 


کلمات کلیدی:
 
Match Point
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ٧ تیر ۱۳۸٧ 

یه هفته ای هست اومدم خونه... و تو این یه هفته استراحت کردم و سر خودم رو با انجام یه سری کار روتین مشغول کردم به امید اینکه کمی انگیزه های متلاشی شدم رو تجدید قوا کنم. تکرار زیاد "نتایج کم در برابر تلاش زیاد" مدتیه کسل کننده شده و تا اندازه ای روحیه جنگنده ام رو ضعیف کرده! البته موقتیه چون بیدی نیستم که به هیچ بادی بلرزم.

هفته پیش فیلم "Match Point" وودی آلن  با بازی جاناتان میر و اسکارلت یوهانسون رو دیدم. فیلم تاثیر گذاری بود و تا همین امروز صحنه ها و دیالوگهاش تو ذهنم می چرخید. خود وودی آلن ادعا کرده که این فیلم بهتربن فیلمشه به همین دلیل ببینیدش!

البته واقعیتهائی که توی فیلم مطرح می شه مثل خیلی از واقعیتهای دنیا تلخه! ولی چه می شه کرد دیدن فیلم تلخ ، خوردن قهوه تلخ و بحث روی موضوعهای تلخ هم تا حدی تبدیل به یه عادت شیرین شده... اگه با من موافقید پس فیلمو ببینید! و اگر دیدین خوشحال می شم خبرم کنید که با هم درموردش صحبت کنیم... حرف زدن در موردش تو گلوم قلمبه شده.

خیلی تلاش کردم اینجا در موردش چیزهائی که ذهنم رو درگیر کرده بنویسم ولی خیلی کار مشکلی بود. داستان و بازیها و کارگردانی اونقدر تاثیر گذاره که نوشتن در موردش توی چند پاراگراف کار آسونی نیست.


کلمات کلیدی:
 
دلم گرفته!
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳۸٧ 

دلم خیلی گرفته

آخرین امتحان دوره ارشد  هم تموم شد!

یه سیکل باطل دیگه دور دم خودم چرحیدم! چرا تو این مملکت هر کاری می کنی خروجی اش هیچیه؟؟؟

آموزش: هیچی یاد نمی گیری هیچی یاد نمی دی! فقط یه مدت به جای یه حافظه کوتاه مدت باید یه سری اطلاعات قدیمی رو ذخیره کنی و بعد از پرینت گرفتنش تو برگه شیفت دیلیتشون کنی!

چیزهائی که می خونی به درد احدالناسی نمی خوره! لذت یادگیری و ارضای حس علم جوئی و کنجکاوی که کیلو کیلو پیش کش!

اصلا اینها رو بی خیال! نمره اش رو که میخواهی برا در رفتن از این جهنم دره! اونم نه که خیلی با سوادن آقایون! نمره ها همه از 16 شروع می شن! نه که ایزوله هم شدن اطلاع ندارن که معدلهای ارشد 17-18 جاهای دیگه!

خلاصه دلمون رو ایجا هم به درد آوردن رفت!

چی کار کنم این دفعه نمی تونم مثبت بنویسم! گفتم اولش دلم گرفته ... خیلی


کلمات کلیدی:
 
صبح زیبا
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸٧ 

 

زیباترین صبح، پس از سیاهی شبی است که هیچ دلیلی برای پایانش نمی دیدی!

صبح به خیر


کلمات کلیدی:
 
گشایش
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۸٧ 

 

"قفل یعنی کلیدی هست" این جمله زیبا رو تو وبلاگ یکی از دوستان دیدم... از اونجائی که یه مدته به یه قفل  اساسی برخوردم، این جمله یه نور کوچولو تو ابرهای تیره دلم باز کرد...  داشتم فکر می کردم که خوب این کلیدها کجان و چه جوری می شه پیداشون کرد که دوباره یاد یه شعر قدیمی افتادم که می گه:   "خدا گر ز حکمت ببندد دری                   ز رحمت گشاید در دیگری"  امیدوارم در روزهائی که درپیشه این ابرهای نا امیدی هم از بین برن، دلم برای خورشید تنگ شده! .. آخه یه مدت طولانی که این سوزن سرنوشت من رو مصرع اول گیر کرده!

این متن رو هم تو یه وبلاگ دیدم برام جالب بود: "هر وقت دلت تکان خورد، بخند. خدا است، داره با تو شوخی میکنه میگه این دل هنوز هم همین جاست و هنوز هم کوچیکه، هنوز هم به این جا و آن جا بسته است." 


کلمات کلیدی:
 
یعنی من مُردم؟؟؟
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸٧ 

 

شعر از پابلو نرودا شاعر شیلیایی با ترجمه‌ی احمد شاملو:

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . . .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيت
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!
 
با تشکر از ساناز عزير به خاطر ايميل اين شعر زيبا


کلمات کلیدی:
 
چهار فصل زندگیم!
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٦ 

 

طی دو هفته اخیر قسمت شد چهار فصل رو با هم تجربه کنم! 2و3 اسفند رفتم تبریز، برف می اومد و هوا خیلی خیلی سرد بود مجبور بودم پالتو بپوشم و چکمه پام کنم!  9و10 برای شرکت در کلاسهای پربار ارشد رفتم یزد اونجاهم اونقدر گرم بود که نفس آدم بند می اومد. بقیه روزها هم که تهران رو سوک سوک کردم برای اینکه از این سرماخوردگی های الکی بهاری نخورم باید یه کتی رو مانتو می پوشیدم! در واقع این روال حالا حالا ها ادامه خواهد داشت! چون برای پیشبرد هر کدام از 3 بخش مهم فعلی زندگی باید مدتی بین این سه شهر در رفت و آمد باشم!  آخ که از این مارکو پولو بازی خسته شدم! یعنی واقعا طوری شده این ساک رو باز نکرده باید ساک سفر بعدی رو ببندم! اونم بین چه مسافتها و چه آب و هواهائی!

 

 

 

 

خدا آخرشو به خیر کنه!


کلمات کلیدی:
 
یک مسئله جالب..
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳۸٦ 

 

مي گويند! سوال زير رو انيشتين طرح کرده و ادعا کرده که تنها 2 درصد از افراد جهان قادر به حل اون هستند. حالا 2 درصد زمان انيشتين مي شه چند درصد افراد سال 2007 بماند.....(خوب ملت باهوش تر شدن ديگه نه؟)

اما از تحريک حس "رقابت" و "خود ثابت کني" و "من باهوشترم" شما که بگذريم! بهتون اين نويد رو مي دم که مسئله جالبيه و احساس خيلي خوبي بعد از حلش خواهيد داشت. در ضمن موقع شروع کردن به حل ساعت رو نگه داريد تا ببينيد ظرف چه مدت به جواب مي رسيد. اگه خواستين جواب رو باهام چک کنين بهم ايميل بزنيد.

صورت مسئله:

 5 مرد با 5 مليت متفاوت را در نظر بگيريد که در5 خانه مختلف با 5 رنگ مختلف زندگي مي کنند. اين افراد نوشيدنيهاي متفاوت مي نوشند, حيوان خانگي متفاوت نگهداري مي کنند و سيگار متفاوتي مصرف مي کند. با در نظر گرفتن فرضيات زير اين سوال را پاسخ دهيد.

سوال: ماهي در خانه کيست؟

  • مرد انگليسي در خانه قرمز زندگي مي کند.
  • مرد سوئدي سگ دارد.
  • مرد دانمارکي چاي مي نوشد.
  • خانه سبز رنگ سمت چپ خانه سفيد است.
  • صاحب خانه سبز قهوه مي نوشد.
  • کسي که سيگار Palman مي کشد پرنده پرورش مي دهد.
  • صاحب خانه زرد سيگار Dan Hill مي کشد.
  • صاحب خانه وسطي شير مي نوشد.
  • خانه مردي که اسب نگاه مي دارد کنارخانه مردي است که سيگار Dan Hill مي کشد است.
  • کسي که سيگار Blunt مي کشد در کنار مردي است که گربه نگاه مي دارد.
  • مردي که سيگار Blue Master مي کشد آب ميوه مي خورد.
  • مردآلماني سيگار Presence مي کشد.
  • مرد نروژي کنار خانه آبي زندگي مي کند.
  • مردي که سيگار Blunt مي کشد همسايه اي دارد که آب مي نوشد.
  • مرد نروژي در اولين خانه زندگي مي کند.

اگه مارکهای سيگار رو غلط نوشتم به سيگاری نبودن خودتون ببخشيد.

 

فرضيات:


کلمات کلیدی:
 
قطار يزد - تهران
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٦ 

با آغاز سال تحصيلي جديد پس از سه سال دوري از درس و تحصيل، بوي ماه مهر دوباره به مشامم رسيد و بعد از كلي گيج و ويجي كه بين دانشگاههاي محترم زدم بنا به جبر يا قسمت ، كوله بار آرزوهام رو بستم به مقصد دانشگاه يزد...

از آنجا كه تصميم كبري گيري از موارد لاينفك اين ايام (بوي ماه مهر) هست منم بنوبه خودم خدمت كبري خانم رسيدم و در حضور ايشان به اشتباهات گذشته اعتراف كرده و طلب يك فقره تصميم سرنوشت ساز نمودم. ايشان هم در حاليكه معمولا از عقوبت كار مطلع است يك لبخند مليح پر كنايه تحويلم داد و گفت: باشه! بيا اينم يه تصميم كبري براي سال تحصيلي 86-87 منم خوشحال و خندان رفتم كه درس بخونم!.....

در هفته اول و دوم خيلي جو گير بودم و براي اينكه اهالي محترم اتاق و سوئيت و در و همسايه به ماهيت وراج و پايه شيطوني بودن بنده پي نبرند يه نقش خيلي تميز در حد چهلمرغ نقش دخترهاي لوس و عشق درس را به كمال ليفا كردم. .....

 اما چشمتون روز بد نبينه در اواسط هفته سوم بود كه ديدم به به!! دوباره وسطم! به طور ناگهاني و ناخود آگاه يهو چشم رو باز كردم ديدم وسط يك جمع دوستان شفيق كه بسي بسيار شبيه خودمم که اساسی حرفهامون بهم می خوره هستم ،  و نقش طلائي بچه درسخونم لو رفته!  اينطور شد كه دوباره بساط صحبت تا دم اذان صبح و خنده و سيني چايي و در يك كلام زندگي خوابگاهي ... دوباره در سرنوشتم رقم خورد!

 اما، به خاطر گل روي كبري خانم براي بازگشت به يك زندگي سالم و بدور از ويروس مهلك خوابگاه مجبور شدم كه روند زندگي رو عوض كنم و مني كه تصميم گرفته بودم با مانتوي طوسي برم دانشگاه و با مانتوي طوسي بر گردم مجبور بشم هر هفته بين تهران و يزد سفر كنم. اينه كه تو خونه ما هرهفته پنجشنبه ها سريال "مسافري از يزد " و دوشنبه ها  "مسافري به يزد" پخش مي شه كه احتمالا دو فصل ادامه داشته باشه!

در پستهای بعدی بخشهايي از سفرهای هفتگی رو خواهم نوشت


کلمات کلیدی:
 
اینجا یزد....
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳۸٦ 

بالاخره این تاس 6 گوش فوق لیسانس من هم هی چرخ خورد و چرخ خورد تا بالاخره روی " کد 1260-مهندسی صنایع- مدیریت سیستم و بهره وری" افتاد زمین! تو این روزهای اولی که اومدم احساسهای مختلفی میاد سراغم و از یه طرف  خوشحالم که از کار و شلوغی و بدو بدو و استرسهای تهران دور شدم از طرف دیگه هم ناراحتم که بالاخره نتیجه اونی نشد که باید می شد... ولی از این سبک سنگین کردنهای ترازویی که بگذریم باید بگم واقعا به چنین آرامشی احتیاج داشتم ... البته اینجا اگرجه بعضی چیزها بر وفق مرادم نیست اما سعی می کنم به استفاده کردن از فرصتهایی که هست فکر کنم.

دیروز داشتم فکر می کردم که چقدر خوبه آدم وقتی چیزی رو بدست بیاره که وقتشه... و از این به بعد وقتی چیزی رو آرزو می کنم سعی خواهم کرد قبل از اینکه بهترینها رو آرزو کنم اول لیاقت بهره مند شدن از اون بهترینها را از خدا بخوام. مثالش دوران لیسانسم! درسته علم و صنعت دانشگاههای خوبیه و خدا هم تو 18 سالگی روم رو زمین نیانداخت و قبولی ام رو با معیارهایی که اون موقع برام مهم بود بهم داد اما واقعا اون دوران, دوران خوب و خوش زندگی ام نشد و خیلی جاها کم آوردم... اگرچه درسهایی که از اون موقع و بعدش موقع کار یاد گرفتم منو کاملا برای حضور در دوره جدید زندگی ام که قراره توی یزد بگذره آماده کرد ... چه بسا الان با اینکه خیلی توی کنکور خوش شانس نبودم و چیزی که می خواستم نشد اما احساس بهتر و سازنده تری نسبت به زمانی که رفتم علم و صنعت دارم....

راستی این طلب علم ودانش بود که باعث شد من سر بگذارم به بیابون یا چیز دیگه؟؟؟

"به زودی در این محل عکسهایی از مکانهای دیدنی شهر بادگیرها نصب خواهد شد"

 


کلمات کلیدی:
 
سفر ...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۳ مهر ۱۳۸٦ 

بعد از مدتها بازم دلم براي نوشتن بي قرار شده! دوباره دلم تازه شدن مي خواد... دوباره حس مي کنم از يه سفر طولاني برگشتم... آماده ام که چمدونم رو بازکنم و يه مدت کوتاهي با خودم خلوت کنم, به چيزهايي که گذشت فکر کنم... به سالي که گذشت.. به آرزوهايي کردم, چيزهايي که يادگرفتم و شکستهايي که پذيرفتم! که توي چنين لحظه اي هر دو شيرينه وقتي تماشا مي کني که قلبت اونقدر بزرگ شد که بي گله پذيرفت وقايعي که بي تقصير بهت سخت گذشت و لحظه هاي شيريني که آرزوهات اونقدر بهت انگيزه داد که ببيني چقدر انرژي و قدرت توي وجودت بوده و چه کارهايي کردي و چه چيزهايي ياد گرفتي...

اصولا زندگي من يه خط مشخص که از يه نقطه شروع بشه و صاف بره برسه به نقطه دومي نبوده, معمولا منقطعه, مي رم يه تجربه اي ميکنم خوبيهاش رو مي بينم بديهاش دل زده ام مي کنه و وقتي کنجکاوي ام ته کشيد بر مي گردم به نقطه صفرم! نقطه اي که توش چيزهايي که ديدم و شنيدم رو جمع و جور مي کنم و مي گذارم يه گوشه خاطراتم و دوباره کوله مي بندم براي يه دنياي ديگه... دنيايي که آدمهاش رو قبل از اون هيچوقت نديدم.

البته صادقانه بگم الان که دارم مي نويسم مي بينم زندگي ام توي يه لوپ بسته گير افتاده... اما نمي دونم چه جوري مي شه جور ديگه زندگي کرد... يا اصلا جور ديگه زندگي کردن چه جوريه؟ مثلا حس مي کنم همش دارم از يه سري پله ها مي رم بالا و بعد از يه مدت که رفتم بالا و هيجان و کنجکاوي ام ارضا شد يا خسته مي شم خودم بر مي گردم يا از اون بالا پرت مي شم پائين.. و وقتي زخمهام خوب شد مي رم سراغ يه پله ديگه... فکر کنم يکي ديگه از جورهاي زندگي اينه که يه پله رو بگيري ازش بري بالا خسته شدي بشيني يا با احتياط بري که پرت نشي پائين... و به همين ترتيب پله پله بري بالا... اينجاست که يه سوال کليدي مطرح مي شه چي باعث مي شه يه سري آدمها به مسيري که دارن توش حرکت مي کنن اينقدر متعهد باشن!؟ که با اونهمه اطمينان از مسيرهاي ديگه چشم پوشي مي کنن و فقط تو خط مستقيم خودشون پيش مي رن .. حتي کنجکاو نمي شن که مسيرهاي ديگه رو ببينن!!!! يه بار زندگي و يه جور زندگي!

 از اين مسائل پيچ پيچي کله ام که بگذريم بايد بگم از اينکه از فردا به مدت يک ماه قرار نيست برم سر کار توي پوست خودم ابدا نمي گنجم... رضايت شغلي که مي گن همينه فک کنم!!!! توي همين يه روز کلي روحيم عوض شده, از صبح کلي کار کردم بازم وقت و انرژي دارم.. اما روزهايي که مي رم سر کار از همون صبح حس مي کنم روز که نه از زندگي ام هم چيزي نمونده! يه چيز اين مملکت منحصر به فرده... اونم اينکه هيچ جاي دنيا فکر کنم براي پيدا کردن مسيرت اينقدر سرت به سنگ نمي خوره, سه سال بايد کار کني که بفهمي بابا عطاتون رو به لقاتون بخشيدم.... ديگه نمي خوام ... عمرم فروشي نيست! اگرچه معمولا اونام مي گن اهکي عمرا که از دستمون در بري.... با لباس سرمه اي اومدي با لباس سرمه اي هم 30 سال بعد با يه نامه مي فرستيمت خونه مواجب بازنشستگي ات رو بگيري.. اما منم نشناختن دست به درروم حرف نداره!

در آخر اینکه چون یه مدتی قراره اونطوری که دلم می خواد زندگی کنم احتمالا بتونم تند تند آپ کنم.. یه دوست عالمی دارم که می گه؛رمز موفقیت یه وبلاگ خوب اینه که هر وقت از آب بگیری تازه هست ...!؛


کلمات کلیدی:
 
زبان انگليسی
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸٦ 

اخيرا دارم به دلايل نامعلوم! زبان ميخونم.. امروز داشتم در مورد يكي از موضوعات معمول تمرين writing می کردم که به ذهنم رسید متنی که می نویسم رو بگذارم اینجا که اگر دوست داشتید لطف کنید و در مورد خود موضوع یا مسائل مربوط به زبان برام کامنت بگذارید! اگر مثل بقیه کارام نصفه کاره نموند این کار رو با بقیه موضوعات معمول که اکثرا تو امتحان زبانهای ورود به ممالک غرب میاد ادامه میدم!

What are the characteristics of a good parent? Use reasons and details to support your response.

 

In my opinion basic and necessary (or initial and essential) characteristics of a good parent are, being kind, responsible and optimistic. These characteristics step by step enable parent to grow up health and successful children.

 

In the early years of children's life, undeniable need of kids is, receiving their parent's love and kindness, but it is not sufficient when they grow to be a stripling (lad).

 

Responsible parent know that additional to kindness they must provide their children with good training, education and consult to give them required knowledge of facing with future life.

 

After these ages youths in the family prepare themselves to apply that knowledge in their life. In order to be a successful person in life's challenges, they need braveness and optimistic thinking, and in this step, being a brave and optimistic pattern for the children is the best kind of help of parent.

 

Finally, we shouldn't forget that sometimes struggle for earning money to support expenses of life is too hard to be that ideal for children. And also we must notice that parents love to their children is unlimited and all purpose of their efforts is bringing happiness and success for their children.


کلمات کلیدی:
 
يه روز...
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ 

از لحظه تحويل سال كه پست قبلي رو نوشتم تا حالا خيلي اتفاقهاي خوب افتاد كه واقعا نمي دونم چطور دلم اومد ننويسم و فقط به تيتر وار گفتنش تو اين پست اكتفا كنم...

سفر به اردن براي بخش سوم دوره ايمني SIDA كه خاطرات ويزا گرفتنش، جاهاي ديدني كه اونجا ديديم بخصوص PETRA هيچوقت فراموشم نمي شه!

پذيرفته شدن يه مقاله مون براي ارائه تو كنفرانس ايمني چين و بدو بدو هايي كه با ملودي براي انجام دادنش كرديم  و سفر ملودي

ارائه مقاله مون با ملودي تو دانشگاه علم و صنعت

و...

كه در مورد هركدومشون مي تونم چندين صفحه بنويسم.... حتي در مورد بخش سه نقطه اش....

اما ننوشتم و بقول مريم حسش رفت!

ولي خوب از اونجائي كه من عادت كردم وقتي حالم گرفته اسن بنويسم امروز حس نوشتن پيدا كردم! آخه امروز نتايج كنكور رو دادن.... با اونچه كه انتظار داشتم خيلي فرق داره... بخش جالبه اش اينه كه زبان كلي رتبه ام خراب كرده! زبان كه من از بس مطمئن بودم كلا 2 روز براش وقت نگذاشتم... اون 2 روز هم تستهاي سالهاي قبل رو زدم كه مشخص كرد مي تونم حدود 60%  با وقتي كه در اختيار دارم بزنم اما....

اين شد كه امروز حس نوشتم گل كرد!

ببخشيد كه به جاي خوشي هام غصه ام رو باهاتون سهيم شدم... ولي قول مي دم ايندفعه اگه اتفاق خوبي افتاد تو نوشتنش دل دل نكنم!


کلمات کلیدی:
 
بهار اومد
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳۸٦ 

فقط چند ساعت به تحویل سال نو مونده... خدایا شکر که سال روزهای خوبی سپری شد...

واییییییییییییییییی من که فکر می کنم سال خوبی در پیشه شما چی؟؟

نیدونم چرا همش این آهنگ تو سرمه!  ؛عید اومد بهار اوم میرم به صحرا....؛


کلمات کلیدی:
 
تسويه حساب
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٥ 

چقدر منتظر امشب بودم.... وای اینترنت بدون عذاب وجدان...وبلاگ خونی .... تلویزیون... استراحت بدون محدودیت از پیش تعیین شده... و خوابی که توش اثری از برنامه ریزی فردا یا نگرانی امتحان نباشه!

بالاخره امروز کنکور دادم.... احتماله زیاد آخرین کنکور زندگی ام به این شیوه مضحک و مسخره سازمان سنجشی... چون دیگه هیچ احدالناسی (نمی دونم املاش درسته یا نه!) نمی تونه منو مجبور به شرکت در کنکور کنه! البته کنکور آزاد استثنا است! قراره اش رو از قبل گذاشتم!(نه مثل اینکه باید حرفم رو پس بگیرم چون دارم تو مملکتی زندگی می کنم که برای هر چیزی باید با یه صف طولانی آدم رقابت کرد! اینطوری که دارن این پیک جمعیتی هم نسلهای ما پیش می رن فکر می کنم فردا پس فردا برای شیر خریدن هم کنکور برگزار شه!)

به هر حال... گذشت این جنگی که من با خودم راه انداخته بودم! که به خودم ثابت کنم جا نزدم!... به اندازه کافی دختر کوچولوی درونم رو برای بازیگوشی های سالهای دانشگاه تنبیه کردم و خدایی یه حال اساسی به والد تنبیه کنم دادم! یه جورایی دلم خنک شده که خودم رو له کردم!(منظورم از له شدن از خستگی بود نه له کردن برای بی ارزشی ... چون اصولا بخش بزرگی از این مسابقه با خودم برای دوباره بدست آوردن یه سری ارزشهام بود....) در یک کلام ؛الان خودم رو خیلی بیشتر دوست دارم.؛

این مقدمه هائی که گفتم به اشتباه نیاندازتتون که امتحانم رو خوب دادم ها نه! منظورم اینه که از اینکه از پسش بر اومدم خوشحالم... نتیجه اش دیگه دست من نیست... همون طوری که مدل سوالها و تقسیم بندی مباحثی که ازش سوال داده بودن دست بنده نبود!

اتفاقا تا همین چند دقیقه پیش که با ملودی صحبت می کردم خیلی ناراحت بودم... چون دقیقا از خیلی چیزهایی که خیلی براشون وقت گذاشته بودم هیچ خبری نبود ولی از یه مبحث ساده و کوتاه چند برگی که فقط وقت نشد بخونم ۱۰ تا سوال اومده بود... اونم سوالهای که فرمول بنویس عدادها رو بریز توش و ۲*۲ علامت بزن ۴ .... از این بخش داستان هم البته ناراضیم که چرا هیچ وقت ۱۰۰٪ برای یه چیزی آماده نمیشم که مشکل امروز برام پیش نیاد :(

بگذریم ملودی کمی نصیحتم کرد حالم خوب شد: مواردی که گفت اینهاس: هرچی در زمینه تحصیل اتفاق میافته یه صلاحی توشه و تاکید کرد بقیه چیزها رو تضمین نمی کنه اینطوری باشه ولی در این مورد ۱۰۰٪ مطمئن بود. و این که اصلا تا روزی که رتبه ها رو بدن معلوم نیست که کی چیکار کرده! منم دلم رو به این دوتا جمله خوش می کنم تا اومدن نتایج! البته اگه بتونم... چون حال و احوال من که آروم نمی گذره بالا - پائین - بالا-  پائین همون موج کذائیY= Sin x

یه حرف دیگه بزنم و برم... ولی خدایی اینترنت گردی هم اینترنت گردیهای قبل از کنکور... با عذاب وجدان و اعصاب خورد... انگار آزادی اصلا مزه نمی ده....


کلمات کلیدی:
 
حماقت
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٥ 
چه بسیار حماقتها که انسانها انجام می دهند تا احمق شمرده نشوند.
کلمات کلیدی:
 
Before Sunset-Before Sunrise
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸٥ 

دیشب از زندگی یکنواخت تو خونه موندن و درس نخوندن و از عذاب وجدان ترکیدن و سرزنش کردن خودم که اگه این کار رو می کردی اگه اون کار رو نمیکردی و....داشت حالم بهم می خورد! کلی فکر کردم چه کار کنم که یه کم اوضاعم بهتر شه . بالاخره تصمیم گرفتم نازیلا و مصی رو ببینم.

بین دوستهام نازیلا یکی از اون دوستهاست که چون خیلی می گیم و می خندیم از دیدنش خیلی انرژی می گیرم  (از خنده های نوع دبیرستانی که می شه به همه چی خندید) و البته کلی صحبتهای امیدوار کننده بینمون رد و بدل می شه که منو بمب انرژی می کنه (اونم تو این بحران انرژی).باهاش تماس گرفتم و برای عصر باهاش قرار گذاشتم. رفتیم کمی قدم زنی سرمای سختی خورده بودم ولی باز با این حال به هیچ وجه نمی خواستم مکالمه مون رو از دست بدم هی قدم زدیم و حرف زدیم و یه جائی گیر آوردیم کمی خودیم و نشستیم و دوباره حرف که تموم نمی شد بازم قدم زدیم و لرزیدیم و حرف زدیم!

حدود ۸ از اون جدا شدم و رفتم خونه مصی اینا بعد از کمی غیبت! نشستیم فیلم دیدن... قبل از اینکه فیلم رو ببینیم مصی کلی خط و نشون کشید که این فیلم خیلی برام عزیزه و نباید سرسری ببینیش و حرف زدن ممنوع و.... که من همین جمله ها رو الان که خودم دیدم فیلم رو ایضا به شما هم می گم.. حتما ببینیدش اگه ندیدین. ولی با همون شرطهای مصی عزیزم. خیلی فیلم قشنگیه امیدوارم ببینید و لذت ببرید...

بقول فرنگی ها:with special thanks to masi

فیلم در مورد آشنائی دو نفر توی دو مقطع زمانی هست در قالب دو فیلم به نامهای :

Before Sunrise

Before Sunset


کلمات کلیدی:
 
چند تا جمله خوب از طرف چند تا دوست خوب
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸٥ 

<دريا باش تا اگر کسي سنگي به سويت پرتاب کرد ، سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي>

<موفقيت حاصل تصميم گيري درست است، و تصميم گيري درست حاصل تجربه .... و جالب اين كه تجربه اغلب حاصل تصميم گيري نادرست است.>

<تجربه بدترين معلمه. اول امتحان می گيره بعد درس ميده!>


کلمات کلیدی:
 
يادش به خير
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٥ 

یادش بخیر دوستیها، خنده ها، درگوشی حرف زدن ها، سادگی ها و دنیای اون موقعها

 


کلمات کلیدی:
 
غول غولکی به نام کنکور... آخی چه نازه!
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸٥ 

شمارش معکوس روزهای قبل از کنکور شروع شده... تقریبا هر لحظه که می گذره یک به   های توی صورتم اضافه می شه !

ولی بالاخره این روزهام می گذره و من به زودی به آغوش پر مهر جامعه بر می گردم... (آخه ۳ ماهه با مرخصی بدون حقوق در کانون گرم خانواده مشغول ریاضت کشیدن با ریاضیاتم! ) بازگشت به روزهائی که صبحهاش با عصبانیت از شروع روزی که تا تهش رو می دونی بی ثمر خواهد گذشت شروع می شه و با قیافه های کسل و خابالوی هم سرویسی ها ، بعدم بامیدون راه آهن، اداره و همکاران عزیز ! و چای و ناهار وچای و سرویس و در نهایت یه کوله بار افسوس به خاطر روزی که بیهوده گذشت.....

ولی به خودم یه قول کاملا جدی دادم و زیرشم امضا کردم که این وضع به زودی تموم خواهد شد.....

امیدوارم سالی که در پیشه برای همه آدمها تغییرات ، اتفاقات و مهمتر از اونها انگیزه های سازنده ای به ارمغان بیاره.

یه موضوع کاملا بی ربط:

آدمهای شرکت کننده در این قضیه کنکور رو می شه به ۴ دسته تقسیم کرد:

۱- کسائی که درس خوندن و رقابت  رو دوست دارند!

۲-کسائی که درس خوندن رو دوست دارند اما رقابت رو نه!

۳-کسائی که رقابت  رو دوست دارند اما  درس خوندن رو نه!

۴-کسائی که درس خوندن و رقابت  رو دوست ندارند!

از اون دسته اول متنفرم...فحش فحش فحش . عاشق آخریهام... آفرین خدا زیادتون کنه!

خودمم تو دسته ۲.۵ می گنجم! در این مورد احساسم رو نمی گم!

(این دسته بندی کردنم از نتایج عادت خلاصه نویسی کردن ریاضت کشیدنهامه)


کلمات کلیدی:
 
آه!
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳۸٥ 

این شعر رو از یه وبلگ دزدیم! دلم می خواست شما هم بخونیدش

مه من نقاب بگشا ز جمال کبريايی      که بتان فروگذارند اساس خود نمايی

شده انتظارم از حد چه شود ز در درآيی      ز دو ديده خون فشانم ز غمت شب جدايی

چه کنم که هست اينها گل باغ آشنايی   

ز حدوث پاک گشتم به قدم رهم ندادند      ز وجود هم گذشتم به عدم رهم ندادند

به کنشت سجده کردم به صنم رهم ندادند       به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی که درون خانه آيی

عراقی


کلمات کلیدی:
 
سفير عشق
ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳۸٥ 

امروز سه شنبه بود دوباره قسمت شد برم بنیان، کلاس اینک اینجا. مثل همیشه خیلی جالب و انرژی بخش بود. یه مدیتیشن ۱ ساعته بصورت سفری از بعد صفر به فضای ۳ بعدی و از رنگ سیاه به سفید (استعاره ای از مراحل تغییر و رشد) تمرین کوتاهی برای بخشیدن، رها کردن، منعطف بودن و... .فوق العاده بود. بعدم مثل همیشه یه حکایت که دلم می خواد اینجا بنویسمش.

روزی زنی فقیر که برای سیر کردن بچه هاش احتیاج به غذا داشت به یه خواربار فروشی می ره و به اون می گه که همسرش بیکاره و پولی برای خرید مواد غذائی نداره ولی قول می ده به محض اینکه پولی دستش برسه و کاری پیدا کنه قرض مرد رو ادا کنه. اما مرد سعی می کنه زن رو با عصبانیت از مغازه بیرون کنه که یه مشتری دیگه می گه خرید خانم رو من حساب می کنم. فروشنده که از این وضعیت ناراضیه می گه لازم نیست. و به زن می گه لیست خریدت رو بگذار رو ترازو به همون اندازه بهت جنس می دم! زن نا امیدانه کاغذی بر می داره و روی اون چیزهائی می نویسه و می گذاره روی ترازو.... با کمال تعجب همه می بینن که کفه ترازو پائین تر و پائین تر رفت. فروشنده هرچی جنس روی کفه دیگه می گذاشت ترازو صاف نمی شد.. وقتی کفه پر شد. و فروشنده اونها رو با اخم تلخی به زن داد. نگاهی به لیست خرید کرد و دید روی برگه لیست خریدی وجود نداره و فقط یک جمله نوشته شده؛ 

                                          ” خدایا تو از نیاز من آگاهی احتیاجم را برآورده کن. 


کلمات کلیدی:
 
عادی شدن
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸٥ 

اونقدر عصبانی ام که بغضم نمی ترکه... یه قطره اشک لطفا....حالم داره از اینهمه عادی شدن بهم می خوره.. دروغ عادی شده، منفعت طلبی عادی شده، قدر نشناسی ... بدی عادی شده!

خدایا کمکمون کن که به هر چیز میرائی عشقت رو نفروشیم. 


کلمات کلیدی:
 
معجزه
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸٥ 

۳ سال برای یه خواسته صبر می کنی، براش تلاش می کنی و حتی یه جاهائی می جنگی ولی یهو یه آرزو در عرض ۶ روز خیلی روان و  عجیب تو زندگی ات اتفاق می افته!!!! و جالبه که بعد از اینهمه مدت تازه می فهمی که نمودار "ارزش-تلاش" در دنیای تو خیلی هم قابل پیش بینی نیست! یعنی در مورد من که اصلا نیست.

 بعضی وقتها احساس می کنم تو یه سری مقاطع زندگی که همه فکر و احساس و استدلال و ادراکم رو جمع کردم و یه تصمیمی گرفتم، یه نیروی نامرئی (که دوست دارم خدا  بهش بگم) گوش می کرده و می گفته : "تو تصمیماتت رو گرفتی، برا دل خوش کنی خودت برو دنبالش، ولی چیزی قراره اتفاق بیافته که من برات در نظر گرفتم چیزی که حتی فکرشم نمی کنی."

یه دوستی می گفت معجزه وقتی می افته که یا در آدم لیاقتی وجود داشته باشه یا نیازی! ولی به نظر من یه وقتهایی قضیه اون وری. یعنی وقتی اتفاق می افته که در بنده لیاقتی ایجاد نشده و حتی نیاز دردناکی هم وجود ندارد بلکه موضوع فقط یادآوری یه عشق. یه عشق ناب که فقط می شه  بین خودت و همون نیروی نامرئی احساس کنی.


کلمات کلیدی:
 
درس شیرین آمار و احتمال
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٥ 

این شاخ غول که میگن ها.... من فهمیدم چیه! معرفی می کنم درس آمار و احتمال!

اگه گل روی استاد محترمم  نبود تا حال ۱۰۰۰ بار در نبرد با این درس جا زده بودم. از جمله سوالهایی که همیشه برام باقی خواهد موند اینه که چطور می شه آمار احتمال و تحقیق در عملیات رو دوست داشت! اونم اون طوری که اساتید محترم اینجانب به این درسها عشق می ورزند!


کلمات کلیدی:
 
تولد
ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۸٥ 

خیلی وقته، یعنی تقریبا از تیر ماه پارسال.... با خیلی از چیزهای دنیایی که برای خودم ساخته بودم کاملا خداحافظی کردم شایدم به نوعی دورشون ریختم. به امید یا به خیال اینکه برم سراغ زندگی واقعی!

کی می تونه یه تعریف برای زندگی واقعی بهم بده؟؟؟ نبود؟؟؟

 پس تعریف یا ذهنیت اون موقع خودم رو ارائه می کنم! به نظرم شاید همون جمله یک دوست که به واسطه شنیدم باشه... زندگی یعنی همون قورمه سبزی و .... وحقیقتا هم زندگی رو با اون تعریف برای چند ماه لمس کردم. فوق العاده بود. اون قدر که من به این باور رسیدم که راههایی که قبل از اون رفته بودم یعنی راههایی مثل شعر خوندن، نوشتن، دیدن فیلم یا تئاتر و درحقیقت اون نگرشی که این انتخابها رو برام به ارمغان آورده بود، بیراهه بوده!!!!!!!!! بیراهه !؟  بله، چون فکر می کردم زندگی جای دیگری بوده ، طور دیگه ای بوده و من جای دیگه و طور دیگه دنبالش می گشتم. الان (یعنی امروز) که در نقطه تعادل آونگ زندگی ام هستم یا در واقع تو یکی از نقاط عطف منحنی احساسم، دارم تعادلی رو درک میکنم بین این دو نوع نگرش که هرکدوم رو مدتی با تمام وجود تجربه کردم. نقطه بین احساس محض و منطق محض!

هر دو دنیا برام هدیه های زیاد و با ارزشی به جا گذاشت....

دنیای احساس، دوستهایی از اون جنس، حسها و عشقهایی از اون نوع و البته خیلی خالص و ناب بهم هدیه کرد. همینطور نویسنده هایی که مثل یک خویشاوند یا یه دوست نزدیک دوستشون دارم(حتی اگه خیلی وقت پیش از اینکه من درکشون کنم از این دنیا رخت بسته بودن) و کتابهای عزیزی که لابلای سطرهاشون معجزه های برای ترسیم آینده من پنهان شده بود و حادثه ها و تجربه های مختلف که تکه از وجودم رو بهشون دادم و اونها پاره ای از من شدن.

و

دنیای منطق، که دوستهایی از اون جنس ، فکرها و دوست داشتن هایی از اون نوع و البته خیلی خالص و ناب بهم بخشید. همینطور تجربه های کاری ، مالی، همکاریهای اجتماعی و روابطی هدفمند. برنامه ریزی های کوتاه مدت، میان مدت بلند مدت و... هر آنچه برای زندگی! (به تعبیر امروزی و عام) لازمه.

در یکی انعطاف پذیری رو زندگی کردم تو یکی دیگه اعتماد بنفسم رو. تو یکی ارزش به دیگری تو بعدی ارزش به خود، تو یکی صبر رو یاد گرفتم تو اون یکی حرکت، تو یکی غم رو و تو دیگری شادی و در نهایت تو یکی همش رو قایق گذشته بودی تو بعدی رو جمبو جت آینده!

در میان تجربه این دو فضا، بنیان مثل حلقه ای بود که این دو دنیا رو بهم دوخت. چیزی که مدتها در طلبش بودم. چیزی که تضادی که توم بود رو به هماهنگی تبدیل کرد.

حتما فکر می کنی چرا دارم اینا رو می گم!؟

اینا رو گفتم که به  یه معجزه اشاره کنم. معجزه ای که امروز برام رخ داد و باعث شد که من روی مختصات مبدا (0و0) قرار بگیرم. جائی که هیچ نیرویی بر دیگری برتری نداره!

 

۱- همونطور که گفتم از بنیان به بعد من شروع کردم به تجربه فضای طبیعه ، الگوریتماهی منطقی و فرمولهای ریاضی گونه زندگی به تعبیری همون 4 = 2*2 . تقریبا از اسفند 81 تا حالا حدود 3 سال و 10 ماه.

۲- اگر با همین حسابهای سر انگشتی بخوام غلت زدن خودم رو تو دنیای ماورا الطبیه تخمین بزنم میشه از اردیبهشت 78 تا اسفند 81 یعنی حدود  سال 3 سال 10 ماه!!!

این بین اسفند 81 بنیان مقدماتی نقطه (0و0) تغییر بود. خوب اگه تحلیل حرکت آونگ رو یادمه مون باشه، تو این فضای کلاسیک فیزیک، الان موقع اش بود که دوباره برسم به مبدا!!!!!!

(این محاسباتم برای اونهایی که مغزشون با عدد و رقم حال میاد!)

ولی من غافل از همه جا بدون مقدمه و آمادگی امروز رسیدم به قطب حرکتی خودم بعد از اینهمه مدت!

آخیش کوله پشتی ها زمین می خواهیم خستگی در کنیم. (البته چند دقیقه چون بعدش باید دوباره آمار بخونم آخه کنکور دارم!)

 این اتفاق مثل خیلی موقعهای دیگه معجزه گونه اتفاق افتاد.

من نمی دونیم شما چه تعریفی از معجزه دارید و آخرین باری که معجزه ای  تو زندگی تون دیدین کی بوده؟ در مورد خودم باید بگم من هم مثل همه معجزهایی رو تو زندگی ام تجربه کردم. برخی خیلی بزرگ و سرنوشت ساز و برخی مثل شوخی هایی کوچک که برای یه خلوت کوچولو و یه صحبت دوستانه با کائنات و شستشوی چهره ایمان آدم کافی بود. حتما جفتشم دیدن مثالی از اولی رو که حتما می تونید به خاطر بیارید چون سرنوشتتون رو ساخته، اما برای دومی یکی من می گم، مثل وقتهایی که احساس دل تنگی کردیم (چند روز پیش منو ببینید اینم شاهد حرفم) و خیلی دعا کردید التماس کردید که خدا یه کلمه باهاتون صحبت کنه نه که بیاد و پادرمیونی کنه و مشکلتون رو حل کنه، نه، همینقدر که بهتون این احساس رو بده که تنها نیستید. تو همچین لحظه هست که یهو می بیند باهاتون حرف زد. مثلا تو تاکسی هستی داری یه شعر یا ترانه غمگین زمزمه می کنی و همون موقع است که راننده تاکسی ضبط رو روشن می کنه و متعجب می بینید که ادامه آهنگ شما داره پخش میشه یا خیلی مثالهای دیگه...

معجزه این بود! من امروز بدون اینکه بدونم، تولد حضرت مسیح دعوت بودم!!!!

وقتی دیروز حس کردم که دلم می خواد با دنیای حسی خودم دوباره آشتی کنم. زنگ زدم بنیان و محل کلاس "اینک، اینجا" رو پرسیدم. آدرس رو گرفتم و دیشب رو رفتم پیش مصی. صبح هم با کلی داستان خودم رو رسوندم کلاس. انتظار داشتم کلاس حدود 20-10 نفر باشه ولی با تعجب دیدم خیلی ها اومدن وقتی یه جایی پیدا کردم برا نشستن تازه  متوجه علت تفاوت حال و هوای کلاس با روزهای دیگه شدم! روبروم یه کاج تزئین شده زیبا و نقاشی حضرت مسیح با کلی تزئینات دیگه بود. خیلی از این اتفاق خوشحال شدم. کلاس شروع شد و میترای عزیز با هنرمندی تمام زمان و مکان رو به نقطه "اکنون" رسوند. در طول کلاس حالم خیلی خیلی بد شد. گذشتن از افکار و احساسهای مربوط به گذشته و عبور از نگرانی ها و اضطراب آینده منو ترکوند(این کلمه رو توضیح نمیدم چون خیلی شخصیه! شرمنده ) و بعدش بود که من به اون احساسی که از صبح مستشم رسیدم! یعنی رسیدن به نقطه حال! لحظه حضور در اینک، اینجا.

میترای عزیز ازت ممنونم و برای لحظه لحظه زندگیت بهترینها رو آرزو می کنم.

و باور می کنم که مسیح زنده است و هنوز معجزه می کنه، حتی حالا که به ظاهر غایبه و برای همه. حتی من.

ای پیامبر آسمانی ازت متشکرم.

و به تعداد نعمتهایی که بهم دادی (که حتی نمی شه شمرد) پروردگار عزیزم ازت ممنونم. ممنونم که لایق درک این "آن" ام کردی.

میترا حکایتهای قشنگی تعریف کرد که اگه فرصت شد اینجا می نویسم که توی تجربه اش با هم سهیم شیم. (چقدر جالبه که فقط 1 هفته به تولدم مونده.)


کلمات کلیدی:
 
روزهای دلتنگی
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸٥ 

آخه عزیزم سری که درد نمی کرد چرا دستمال بستی؟؟ ببین حالا داری از سر درد میمیری.

دلی که سالمه چرا میسپری به کسی که کمتر از تو حتی خیلی کمتر از تو دوستش داره! اعتماد مرد خیلی وقته مرده ! هیچی رو به هیچ کس نباید سپرد!..... ولی حیف! حیف که حس خوشبختی با سپردن بهترینهای آدم به یه آدم دیگه پیش میاد. آره به آدم آدمی که همه می دونیم چقدر موجود ناامید کننده اییه.

حتی اگه مدعی این هستی که هیچ وقت عشق رو اعتماد رو صداقت رو به هر 4 = 2*2 نفروختی بازم یه روزهایی به این حرف می رسی. 

 بگذریم....

خدایا برای همه داشته ها و نداشته هامون شکر. برای داشته ها چون لایق دارا بودنمان کردی. برای نداشته ها برای اینکه .....  برای اینکه دوئل کردن با نا امیدی رو تمرین کنیم برای اینکه لحظه های عمیق غم رو تجربه کنیم. برای اینکه خودمان و تنهایی خودمان رو درک کنیم شاید هم برای اینکه بیشتر به حضور تنها و تنها تو در زندگی معتقد شویم!

آه هام خیلی داره عمیق می شه می ترسم یکی از همین روزها همه دم درونم رو تو یه بازدم آه بکشم و تموم!

آدمیزاد رو باش که دلش رو خوش کرده به نوشتن حقیقی ترین حس هاش توی مجازی ترین جای دنیا. اینترنت!


کلمات کلیدی:
 
گارفيلد فلسفی
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٥ 

 

 

بقول گارفیلد : خدا نکنه آدم تو بن بست فکری و سرگشته گی روح قرار بگیره!

 

بابا تو این دنیا آدم اختیار مخ خودشم نداره از صبح بهش می گم آمار باید بخونم ولی اون هی حرف خودشو می زنه: نمیخوام!!!

این از بحث بن بست مغزی بنده حالا بحث سرگشتگی روح که دیگه جز عادات روزمره شده می خوابیم می خوریم مسواک می زنیم و.... روح سرگشته مون رو کول می کنیم این ور و اون ور می بریم.


کلمات کلیدی:
 
ریاضی در زندگی عاطفی من
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ٥ دی ۱۳۸٥ 

بله هرچقدر به خوای دنیا رو به روی خودت نیاری که بتونی اقلا چند مدتی خوش و خرم روی خط نازنین Y=0 سیر کنی نمیشه!!!! بابا ول کن همون کاری که قبلا می کردم بهتر بود. یعنی باید دوباره سعی کنم روی موج   Y=Sinθ دریا زده نشم!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٤ 

emroz ma be upsala raftim va az jahaie ziadi mesle daneshgahe upsala ke gadimitarin daneshgahe eskandinavie didan kardim.hamintor az chand ta kelisaie gadimi


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٤ 

bad az kelass raftim bazdid az shahr. stockholm ye bakhshi dare ke behesh migan OLD part of the city va ma onja raftim sakhtemonhash gedmate ziadi daran.va khanoomi ke rahnama bod goft kheili geronan. raftim Royal palace va sakhtemoni ke nobel price ro onja hedie midan ro didim. bad parlemaneshon ro didim. dar zemn ye mojasame ye kheili kocholo didim ke behesh migoftan small statue ke ye mojasame yo kocholo bod ke samte mah negah mikard va migoftan ke khatere ye dorane kodakie sazande boode.chon sazandash dar zamane bachegi nemitoneste bekhabe va shaba bidar mimond o be mah negah mikard! momkene dobare bara didane shhr khodemoon berim, chon motasefane dorbinha khob kar nemikardan va ma ham dashtim yakh mibastim natonestim khob sabte vagaye konim. dar avalin forsat ke shod axhaiii az jahaii ke goftam mizaram. emshab ham mesle shabhaie gabl dare olampike zemestani, patinaje zanan ro neshon mide.

ye chize dige jeloie royal palace az in sarbazaii ke hatta pelk ham nemizanan vaistade bood va PEO  tarif kard ke ye modat az sarbazisho mojbor bode onja vaste... va ezafe kard tabston bad nabood chon dokhtaraie khoshgel az onja rad mishodan vali zemestoon na bad be khande goft fore example now just you!!!

PEO ye majale behem dad ke ettelaate khobi dar morede stockholm tosh bood. va chizi ke bara man jaleb bod tablige teater e DIV o DELBAR ya zeshto zibast. shaiad beram. hamintor baiad beporsam age sosan taslimi brname dare to teater e onam sherkat konam. shaiadam be hich kodom naraftam. jaii ke nonesh be pole ma 2000 toman tone mahish 7000 tomane mage mishe raft teater!!!

hame ye hamkelasi ham khoban. fagat 2 nafar az albani omadan ke kheili rip mizanan omadan bara tafrih, kelass dir mian , va kheili raftare badi daran ona bahamon naiomadan bazdid hich kas sar az kareshon dar nemiare!!!

va ettefage talaii emroz man ba pro.shahriari sohbatidam. va vagean rahgosha bood omidvaram to in basi naomidi vagean age salahe omidi nahofte bashe.

man vagean az barkhorde  mohtaramane va tahododi samimane ye pro. shahriari kheili  kheili lezat bordam.

khoda harja adame paiandash kone.

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٤ 

Emroz chaharomin roze va avalin kelasmon darmorede interaction vehicle- Infrastructure hast. Sokhanran ye agaie hodo 70 saleast. Avale kelas goft kemoshavere iran bode dar kharide  locomotive haie swedi baraie khate tabriz- jolfa bode (8 ta locomotive ke alanam hamona ro to iran estefade mikonim.) va hamintor ba metra hamkari dare. Va dar avalin seminare beinolmelali dar iran magale dashte. Esmesh Mr.Bo marklund.

Chand ta baham ax gereftim…

Ye soal ke sare kelass azamon kard ro inja miaram. Javab bedin ;)

Che chizi to rahahan az hame mohemtare?? Khat, jarie, ya …..??

 

Javab: MOSHTARI!!!!!

 

Barname ye badi ba Mr, malm bod ke dar morde projamon sohbat va bahs dashtim. Va bad nahar… man aslant ba gazahaie inja sazgar nemisham. Emroz ye macaroni khordam. Ba sosegarch AHHHHHHHH noshidani hashim ke… nemishhe khord be joz abe sib, albalo,portegal,..  ta hala gaza ba abmive khordi???

 

Ma ta restorane ye masafate kotahi baiad piade berim va man baiad ba shal ke be saram mibandam ba bagie motefavetam, vali hich barkhord ya negahe khasi ro tahala ehsas nakardam.

Inja pishe coffe mashine ha ye jabe hast ke shokolat tosh gozashtan va ye sandog bagalesh ke harki pole chizi ke mikhore tosh bendaze, va albate hame mindazan!!!!

Bad az nahar ye agaii hohde 8o ye srei amar dar morede imeni dar oropa erae kard. In aga bainke pire vali vagean saleme va pa be paie hame to kelassha va to dovidan ha to metro va... bahamone.

 


کلمات کلیدی: