
خیلی وقته، یعنی تقریبا از تیر ماه پارسال.... با خیلی از چیزهای دنیایی که برای خودم ساخته بودم کاملا خداحافظی کردم شایدم به نوعی دورشون ریختم. به امید یا به خیال اینکه برم سراغ زندگی واقعی!
کی می تونه یه تعریف برای زندگی واقعی بهم بده؟؟؟ نبود؟؟؟
پس تعریف یا ذهنیت اون موقع خودم رو ارائه می کنم! به نظرم شاید همون جمله یک دوست که به واسطه شنیدم باشه... زندگی یعنی همون قورمه سبزی و .... وحقیقتا هم زندگی رو با اون تعریف برای چند ماه لمس کردم. فوق العاده بود. اون قدر که من به این باور رسیدم که راههایی که قبل از اون رفته بودم یعنی راههایی مثل شعر خوندن، نوشتن، دیدن فیلم یا تئاتر و درحقیقت اون نگرشی که این انتخابها رو برام به ارمغان آورده بود، بیراهه بوده!!!!!!!!! بیراهه !؟ بله، چون فکر می کردم زندگی جای دیگری بوده ، طور دیگه ای بوده و من جای دیگه و طور دیگه دنبالش می گشتم. الان (یعنی امروز) که در نقطه تعادل آونگ زندگی ام هستم یا در واقع تو یکی از نقاط عطف منحنی احساسم، دارم تعادلی رو درک میکنم بین این دو نوع نگرش که هرکدوم رو مدتی با تمام وجود تجربه کردم. نقطه بین احساس محض و منطق محض!
هر دو دنیا برام هدیه های زیاد و با ارزشی به جا گذاشت....
دنیای احساس، دوستهایی از اون جنس، حسها و عشقهایی از اون نوع و البته خیلی خالص و ناب بهم هدیه کرد. همینطور نویسنده هایی که مثل یک خویشاوند یا یه دوست نزدیک دوستشون دارم(حتی اگه خیلی وقت پیش از اینکه من درکشون کنم از این دنیا رخت بسته بودن) و کتابهای عزیزی که لابلای سطرهاشون معجزه های برای ترسیم آینده من پنهان شده بود و حادثه ها و تجربه های مختلف که تکه از وجودم رو بهشون دادم و اونها پاره ای از من شدن.
و
دنیای منطق، که دوستهایی از اون جنس ، فکرها و دوست داشتن هایی از اون نوع و البته خیلی خالص و ناب بهم بخشید. همینطور تجربه های کاری ، مالی، همکاریهای اجتماعی و روابطی هدفمند. برنامه ریزی های کوتاه مدت، میان مدت بلند مدت و... هر آنچه برای زندگی! (به تعبیر امروزی و عام) لازمه.
در یکی انعطاف پذیری رو زندگی کردم تو یکی دیگه اعتماد بنفسم رو. تو یکی ارزش به دیگری تو بعدی ارزش به خود، تو یکی صبر رو یاد گرفتم تو اون یکی حرکت، تو یکی غم رو و تو دیگری شادی و در نهایت تو یکی همش رو قایق گذشته بودی تو بعدی رو جمبو جت آینده!
در میان تجربه این دو فضا، بنیان مثل حلقه ای بود که این دو دنیا رو بهم دوخت. چیزی که مدتها در طلبش بودم. چیزی که تضادی که توم بود رو به هماهنگی تبدیل کرد.
حتما فکر می کنی چرا دارم اینا رو می گم!؟
اینا رو گفتم که به یه معجزه اشاره کنم. معجزه ای که امروز برام رخ داد و باعث شد که من روی مختصات مبدا (0و0) قرار بگیرم. جائی که هیچ نیرویی بر دیگری برتری نداره!
۱- همونطور که گفتم از بنیان به بعد من شروع کردم به تجربه فضای طبیعه ، الگوریتماهی منطقی و فرمولهای ریاضی گونه زندگی به تعبیری همون 4 = 2*2 . تقریبا از اسفند 81 تا حالا حدود 3 سال و 10 ماه.
۲- اگر با همین حسابهای سر انگشتی بخوام غلت زدن خودم رو تو دنیای ماورا الطبیه تخمین بزنم میشه از اردیبهشت 78 تا اسفند 81 یعنی حدود سال 3 سال 10 ماه!!!
این بین اسفند 81 بنیان مقدماتی نقطه (0و0) تغییر بود. خوب اگه تحلیل حرکت آونگ رو یادمه مون باشه، تو این فضای کلاسیک فیزیک، الان موقع اش بود که دوباره برسم به مبدا!!!!!!
(این محاسباتم برای اونهایی که مغزشون با عدد و رقم حال میاد!)
ولی من غافل از همه جا بدون مقدمه و آمادگی امروز رسیدم به قطب حرکتی خودم بعد از اینهمه مدت!
آخیش کوله پشتی ها زمین می خواهیم خستگی در کنیم. (البته چند دقیقه چون بعدش باید دوباره آمار بخونم آخه کنکور دارم!)
این اتفاق مثل خیلی موقعهای دیگه معجزه گونه اتفاق افتاد.
من نمی دونیم شما چه تعریفی از معجزه دارید و آخرین باری که معجزه ای تو زندگی تون دیدین کی بوده؟ در مورد خودم باید بگم من هم مثل همه معجزهایی رو تو زندگی ام تجربه کردم. برخی خیلی بزرگ و سرنوشت ساز و برخی مثل شوخی هایی کوچک که برای یه خلوت کوچولو و یه صحبت دوستانه با کائنات و شستشوی چهره ایمان آدم کافی بود. حتما جفتشم دیدن مثالی از اولی رو که حتما می تونید به خاطر بیارید چون سرنوشتتون رو ساخته، اما برای دومی یکی من می گم، مثل وقتهایی که احساس دل تنگی کردیم (چند روز پیش منو ببینید اینم شاهد حرفم) و خیلی دعا کردید التماس کردید که خدا یه کلمه باهاتون صحبت کنه نه که بیاد و پادرمیونی کنه و مشکلتون رو حل کنه، نه، همینقدر که بهتون این احساس رو بده که تنها نیستید. تو همچین لحظه هست که یهو می بیند باهاتون حرف زد. مثلا تو تاکسی هستی داری یه شعر یا ترانه غمگین زمزمه می کنی و همون موقع است که راننده تاکسی ضبط رو روشن می کنه و متعجب می بینید که ادامه آهنگ شما داره پخش میشه یا خیلی مثالهای دیگه...
معجزه این بود! من امروز بدون اینکه بدونم، تولد حضرت مسیح دعوت بودم!!!!
وقتی دیروز حس کردم که دلم می خواد با دنیای حسی خودم دوباره آشتی کنم. زنگ زدم بنیان و محل کلاس "اینک، اینجا" رو پرسیدم. آدرس رو گرفتم و دیشب رو رفتم پیش مصی. صبح هم با کلی داستان خودم رو رسوندم کلاس. انتظار داشتم کلاس حدود 20-10 نفر باشه ولی با تعجب دیدم خیلی ها اومدن وقتی یه جایی پیدا کردم برا نشستن تازه متوجه علت تفاوت حال و هوای کلاس با روزهای دیگه شدم! روبروم یه کاج تزئین شده زیبا و نقاشی حضرت مسیح با کلی تزئینات دیگه بود. خیلی از این اتفاق خوشحال شدم. کلاس شروع شد و میترای عزیز با هنرمندی تمام زمان و مکان رو به نقطه "اکنون" رسوند. در طول کلاس حالم خیلی خیلی بد شد. گذشتن از افکار و احساسهای مربوط به گذشته و عبور از نگرانی ها و اضطراب آینده منو ترکوند(این کلمه رو توضیح نمیدم چون خیلی شخصیه! شرمنده ) و بعدش بود که من به اون احساسی که از صبح مستشم رسیدم! یعنی رسیدن به نقطه حال! لحظه حضور در اینک، اینجا.
میترای عزیز ازت ممنونم و برای لحظه لحظه زندگیت بهترینها رو آرزو می کنم.
و باور می کنم که مسیح زنده است و هنوز معجزه می کنه، حتی حالا که به ظاهر غایبه و برای همه. حتی من.
ای پیامبر آسمانی ازت متشکرم.
و به تعداد نعمتهایی که بهم دادی (که حتی نمی شه شمرد) پروردگار عزیزم ازت ممنونم. ممنونم که لایق درک این "آن" ام کردی.
میترا حکایتهای قشنگی تعریف کرد که اگه فرصت شد اینجا می نویسم که توی تجربه اش با هم سهیم شیم. (چقدر جالبه که فقط 1 هفته به تولدم مونده.)