
"قفل یعنی کلیدی هست" این جمله زیبا رو تو وبلاگ یکی از دوستان دیدم... از اونجائی که یه مدته به یه قفل اساسی برخوردم، این جمله یه نور کوچولو تو ابرهای تیره دلم باز کرد... داشتم فکر می کردم که خوب این کلیدها کجان و چه جوری می شه پیداشون کرد که دوباره یاد یه شعر قدیمی افتادم که می گه: "خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری" امیدوارم در روزهائی که درپیشه این ابرهای نا امیدی هم از بین برن، دلم برای خورشید تنگ شده! .. آخه یه مدت طولانی که این سوزن سرنوشت من رو مصرع اول گیر کرده!
این متن رو هم تو یه وبلاگ دیدم برام جالب بود: "هر وقت دلت تکان خورد، بخند. خدا است، داره با تو شوخی میکنه میگه این دل هنوز هم همین جاست و هنوز هم کوچیکه، هنوز هم به این جا و آن جا بسته است."